علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤ - ديدگاه هاى مختلف جامعه شناختى درباره مسإله كارگزار و ساختار - درستی احمد
ديدگاه هاى مختلف جامعه شناختى درباره مسإله كارگزار و ساختار
درستی احمد
وظيفه اوليه هر علمى تبيين پديده هايى است كه در حوزه مطالعاتى آن علم قرار
مى گيرد. تبيين پديده هاى اجتماعى, بر عهده انديشمندان و عالمان اجتماعى است.
موضوع مورد مطالعه اين علوم, رفتارها و كنش هاى انسانى در اجتماع است. از يك طرف
تبيين مقاصد, افكار, آرزوها و منطق رفتار بشرى بسيار مشكل است, چرا كه عامل
انسان تا حدى يك عامل مختار است و مى تواند تصميم هاى منحصر به فردى اتخاذ كند كه
با هيچ يك از نظريه هاى روان شناختى و جامعه شناختى قابل تبيين نباشد, از طرفى
نيز همين عامل مختار تا حد زيادى در داخل يك جامعه و در درون شبكه پيچيده اى از
روابط انسانى, روابط اجتماعى, ساختارهاى ذهنى و عينى قرار گرفته است كه بر
تصميم گيرىهاى او تإثير مى گذارند. از اين رو هر تبيينى از پديده هاى اجتماعى
ناچار است وجوه گوناگون آنها را مد نظر قرار دهد و گر نه قادر نخواهد بود توضيح
قانع كننده و رضايت بخشى از يك پديده ارأه دهد و دگرگونى هاى احتمالى آن را در
آينده پيش بينى كند.
نظريه هاى اجتماعى را از لحاظ اهميت قأل شدن به كارگزار يا ساختار در تبيين
پديده هاى اجتماعى مى توان به چند دسته تقسيم كرد: نظريه هاى كارگزار محور,
نظريه هاى ساختار محور و نظريه هاى كارگزار درون ساختارى. نظريه سوم در برگيرنده
ديدگاه هاى گيدنز (نظريه ساخت يابى) و بسكار و جسوپ (واقع گرايى انتقادى) است.
اين دو انديشمندان در صددند از دوگانگى موجود بين ساختار و كارگزار در تبيين هاى
پيشين فراتر رفته و در توضيح پديده هاى اجتماعى هر دو روى سكه را مد نظر قرار
دهند.
بر اساس اين چهار ديدگاه, نوشته حاضر از چهار بخش تشكيل مى شود: در بخش اول
ديدگاه هاى كارگزار محور مد نظر قرار مى گيرند; در بخش دوم به توضيح مواضع ساختار
گرايان پرداخته مى شود. در اين بخش دو برداشت مختلف از ساختارگرايى توضيح داده
مى شود. ابتدا ساختار به منزله نظريه اى در باب ساختارهاى اجتماعى كه مستقل از
معرفت ما مورد توجه قرار مى گيرد و سپس ساختارگرايى به مثابه نظريه اى درباره
معانى كلى. در اين قسمت, ساختار به مثابه معانى كلى, نظريات لوى استروس به طور
مختصر شرح مى شود. گفتنى است چون اين برداشت از ساختارگرايى بيشتر مد نظر گيدنز
بوده, ما نيز اين بخش را بيشتر توضيح مى دهيم, چرا كه گيدنز اولين نظريه پردازى
بود كه مسإله ساختار و كارگزار را به كانون مركزى علوم اجتماعى باز گرداند; از
اين رو بخش سوم كه اختصاص به نظريات او دارد, شايد مهم تر از بخش هاى ديگر باشد;
اما تبيين وى از رابطه بين ساختار و كارگزار براى برخى از انديشمندان علوم
اجتماعى قانع كننده نبود, به همين دليل توسعه هايى در نظريه وى صورت گرفت كه بخش
چهارم توضيح اين توسعه ها و اصلاحات مى باشد كه بيشتر بر نظريات روى بسكار متمركز
است.
الف) اراده گرايى
اين ديدگاه طيف گسترده اى از نظريه پردازان را تحت پوشش قرار مى دهد. طرفداران
انتخاب عقلايى, انتخاب عمومى, كثرت گرايان و طرفداران نظريه مبادلهtheory)
Exchange) و حتى روزنامه نگاران به نوعى در چارچوب اين نگرش قرار مى گيرند. از
ديد اين گروه, تبيين پديده هاى اجتماعى را بايد از فرد شروع كرد; به عبارتى, اين
گروه به فردگرايى روش شناختى معتقد است. در اين روش محقق بايد تلاش كند مقاصد,
آرزوها و منافع فرد را در اقدام به يك عمل اجتماعى ارزيابى يا پيش بينى نمايد.
در اين جا نقطه تمركز روى كارگزار است و او عامل و علت اصلى پديده ها و پيامدهاى
آنها به شمار مى رود; از اين رو ضرورى است منطق رفتارى وى كاملا سنجيده شود; به
طور مثال در انتخاب عقلايى محقق تلاش مى كند گزينه هاى ممكن براى اتخاذ يك استراتژى
براى كارگزار (كه ممكن است در نظام بين المللى يك كشور باشد) را مشخص كند و سپس
بر اساس اين پيش فرض كه افراد و كشورها به طور منطقى سعى مى كنند سود خود را به
حداكثر و زيان هاى حاصله را به حداقل برسانند, راهكارهاى ممكن ومطلوب را بررسى
كند و از اين طريق رفتار كشورها را در سطح بين المللى و به طور مثال در مورد
خلع سلاح حدس بزند.
قألين به اراده گرايى, تبيين هاى جبراگرايانه را نمى پذيرند و بر اقتضايى بودن
ماهيت رفتارها و كنش هاى اجتماعى تإكيد مى ورزند. تإكيد بر ماهيت اقتضايى حوادث
و پديده هاى اجتماعى در بين اين دسته از نظريه پردازان به حدى است كه بعضا متهم
به اختيارگرايى مى شوند;(١) اما واقع امر چنين نيست, چون شرايطى كه نظريه
پردازان مطرح مى كنند نشان دهنده توجه آنها به محدوديت هاى سيستمى و اجتماعى است.
برداشت اراده گرايان در مورد علت وقوع پديده ها, ساده و تك علتى است; عمل
افراد و كنش هاى آنهاست كه ساختارهاى اجتماعى را ايجاد مى كند نه بالعكس, و چون
چنين است محقق بايد تبيين اندرونى داشته باشد, يعنى سعى كند به داخل مغز يا
ارگان تصميم گيرى فرد نفوذ كند و يا حداقل بتواند نحوه كار آن را تبيين نمايد.
ب) ساختارگرايى
اين ديدگاه در مقابل اراده گرايى قرار مى گيرد. ساختارگرايان نقش فرد را در
وقوع رخدادهاى اجتماعى مهم نمى دانند.
اينان معتقدند ساختارها تعيين كننده رفتار كارگزاران هستند; از اين رو محقق
اجتماعى به جاى اين كه انگيزه هاى افراد را مورد بررسى قرار دهد, بايد شالوده
اساسى ساختارهاى اجتماعى را پيدا كند. با مشخص شدن شالوده ساختارها, پژوهشگر
اجتماعى قادر خواهد بود كنش هاى افراد و كارگزاران را پيش بينى كند, چون افراد
فراتر از چارچوب ها يا ساختارها نمى توانند عمل كنند و كنش فردى در داخل ساختار
امكان پذير است.
در گفت وگو از نظريه هاى ساختارگرا لازم است به دو برداشت متفاوت از ساختارها
توجه شود:
١. برداشت اول:
در اين برداشت ساختارگرايى به منزله نظريه اى درباره ساختارهاى اجتماعى است كه
مستقل از معرفت ما وجود دارد.
ماركسيسم بهترين نماينده اين برداشت است. تمثيل ماركس در مورد روبنا و زيربنا
اشاره اى به اين موضوع دارد. بر اين اساس ساخت هاى اقتصادى جامعه, تعيين كننده
ديگر ساخت هاى جامعه از قبيل ساخت سياسى (دولت) مى باشد; به طور مثال او در تبيين
انقلاب فرانسه به ساختارهاى اقتصادى توجه دارد و معتقد است اين انقلاب زمانى رخ
داد كه روابط توليد جديد سرمايه دارى به حد معينى از كمال رسيده بود.(٢)
بر اساس اين ديدگاه, شكل هاى دولت در هر منطقه يا كشور وابسته به روابط
توليدآن منطقه يا كشور است. در ديدگاه هاى ارتدوكسى ماركسيسم ساختار اقتصادى و
به ويژه روابط توليد تعيين كننده روابط سياسى و اجتماعى بودند. بر اساس اين
نظريات طبقه اى كه وسايل توليد را در اختيار داشت, قادر به كنترل دولت بود و
دولت نيز نماينده منافع اين طبقه به شمار مى رفت. البته ماركسيست هاى بعدى از
جمله آلتوسر و پولانزاس مسأل ديگرى را در مورد ساختارهاى اجتماعى طرح كردند.
آلتوسر معتقد است در هر جامعه سه سطح ساختارى وجود دارد: سياسى, اقتصادى
وايدئولوژيك. اين سه سطح ((شكل بندى اجتماعى)) يا ساختار ساختارها را پديد
مىآورند.(٣) گر چه اين سطوح با يكديگر رابطه دو طرفه دارند, اما در تحليل نهايى
سطح اقتصادى اهميت على دارد و ((ساختار غالب)) به شمار مىآيد.(٤)
٢. برداشت دوم:
در اين برداشت ساختارگرايى به مثابه نظريه اى در باب معانى كلى در نظر گرفته
مى شود. لوى استروس از صاحب نظران مهم ساختارى به اين معناست. وى كار خود را با
الهام از نظريات زبان شناس اتريشى فردينان دو سوسور آغاز مى كند. يكى از نظريات
مهم سوسور در زبان شناسى, تفاوتى است كه وى بين زبانStracture in dominanee)) و
گفتارparole) ) قأل مى شود. به نظر وى زبان نظامى بالقوه است كه فقط در ذهن اهل
زبان وجود دارد, در حالى كه گفتار كاربرد اين نظام است كه صورت عينى و ملموس
پيدا مى كند.(٥) كنش گفتارى فرد (آنچه شخص هنگامى كه دهان خود را باز مى كند و
مى گويد) نمى تواند موضوع يك علم قرار بگيرد, چون همواره چيز منحصر به فردى است;
اما زبان ثابت است. سوسور معتقد است زبان مجموعه اى از صداها و واژه ها نيست,
بلكه شبكه اى از روابط است كه بر روى هم سيستمى را به وجود مىآورد كه وى آن را
در مقابل جوهر مادى زبان, صورتForm) ) مى نامد. از ديد وى جوهر مادى زبان, جزو
زبان نيست.
از ديگر نظريات مهم وى در زبان شناسى, نحوه تقطيع عناصر يك جمله و يا هر قطعه
زبانى بر مبناى دو نوع رابطه است. عناصرى كه بر روى زنجير گفتار در كنار هم
قرار گرفته اند با يكديگر رابطه همنشينىSyntagmatic)) دارند و عناصرى كه بالفعل
مى توانند در يك نقطه از زنجير گفتار ظاهر شده و با عناصر بالقوه اى كه در آن
قرار گرفته اند جا به جا شوند, رابطه جانشينىParadigmatic)) دارند.
نمودار زير چنين رابطه اى را نشان مى دهد.(٦)
اما نكته مهم در اين جا علت روى آوردن ساختار گرايان به نظريات زبان شناسى است.
ساختارگرايان همه محصولات انسانى را ساختارهاى زبانى مى دانند. اينان از مفاهيم
زبان شناسى تنها به منظور تفهيم بهتر و راحت تر پديده هاى اجتماعى بهره نمى گيرند,
بلكه بر اين باورند كه پديده هاى اجتماعى, طبيعت واقعى شان, دقيقا همچون زبان است.
(٧) استروس معتقد است مقولات لفظى, دستگاهى را پديد مىآورند كه به وسيله آن
خصايص ساختى ((عام)) مغزهاى انسانى به خصايص ساختى ((عام)) فرهنگ انسانى مبدل
مى شوند.
پديده هايى كه انسان ها درك مى كنند خصوصياتى دارند كه انسان ها به آنها نسبت
مى دهند, زيرا مغز آدمى طورى كار مى كند كه محرك هاى وارد بر آن را تنظيم و تإويل
مى كند. توانايى انسان براى درك پديده ها نيز به وسيله ماهيت قواى مدركه او سخت
محدود مى شود. استروس معتقد است با ملاحظه اين كه آدمى چگونه طبيعت را درك مى كند
و با ملاحظه چگونگى طبقه بندى او از مفاهيم و نيز چگونگى استفاده او از مقولات
ناشى از اين طبقه بندى مى توان واقعيات مهمى را درباره جريانات و مراحل تفكر
آدمى استنتاج كرد; اما از آن جا كه مغز آدمى يك چيز طبيعى است و در همه افراد
انسانى جوهرى يكسان دارد; بنابراين روش مقوله سازى يا طبقه بندى مفاهيم نزد
افراد انسانى تابع روش هاى علم طبيعى است.(٨)
بنابراين وى سعى مى كند با كشف ساختارهاى بنيادين فكر بشرى, منطق رفتار او را
پيدا كند; اما براى يافتن ساختارهاى اساسى ذهن بشرى خود را مجبور به مراجعه به
اسطوره هاى اقوام ابتدايى مى بيند, چون اقدام ابتدايى ذهنشان طبيعى تر است و ذهن
طبيعى بهتر مى تواند شالوده هاى عام ذهن بشر را مشخص كند. وى معتقد است افكار
بشرى گر چه به بى نهايت صورت هاى گوناگون ابراز مى شوند, اما در نهايت همه از
الگوهاى بنيادين سرچشمه مى گيرند.(٩)
با استفاده از زبان شناسى ساختارى او موضوع كار خويش را شبكه اى از روابط تصور
كرد; بنابراين كافى بود اين روابط را به عناصر اوليه آنها بازگرداند و عناصر
مشترك بين آنها را كشف كند; به همين دليل به مطالعه وسيعى در مورد اسطوره هاى
يونانى و امريكاى شمالى دست يازيد و با استفاده از نظريات سوسور در باب جانشينى
و همنشينى, توانست در بسيارى از موارد مشابهت هاى موجود بين قهرمانان يك اسطوره
يا چند اسطوره را با يكديگر نشان دهد و از اين طريق پيام هاى نهفته آنها را
استخراج كند. وى معتقد بود اسطوره وسيله اى است كه هر جامعه دنياى خود را با آن
سازماندهى مى كند, با مشكلات خود كنار مىآيد, تصويرى از خود حفظ مى كند و تضمين
مى كند كه افراد اين تصوير را بپذيرند.
استروس تعريف مشخصى از ساختار ارأه نمى دهد; اما توضيح مى دهد كه آن را نبايد
با هنجارها و روابط اجتماعى اشتباهى گرفت, و با وجود اين كه ساختارها حاصل جمع
روابط اجتماعى هستند, اما چيزى بالاتر از يك مجموعه روابط اجتماعى مى باشند. با
اين وجود, ساختارها را مدلى مى داند كه برخى پيش شرطهاى زير درباره آن صدق مى كند:
اول, ساختار, ويژگى هاى يك سيستم را داراست و همانند يك سيستم از عناصر مختلف
تشكيل مى شود كه تغيير در هر يك از آنها, باعث تغيير در ديگر اجزا و عناصر سيستم
مى شود; دوم, براى هر مدل ممكن بايد امكان ترتيب دادن تبديلاتىTransformation))
وجود داشته باشد كه به ايجاد گروهى از مدل ها از همان نوع بينجامد.
Structration))
در مجموع مى توان گفت ساختارگرايان در تبيين پديده هاى اجتماعى, ساختارها ـ اعم
از ساختارهاى عينى يا ساختارهاى ذهنى ـ را اصل مى گيرند و معتقد به ((مرگ سوژه))
هستند. آنها مردم را عروسك هاى خيمه شب بازى انديشه هاى خويش يا ساخت هاى اجتماعى
تصور مى كنند. كنش هاى آنها محصول انتخاب و تصميم گيرى نيست, بلكه از ساختارهاى
شالوده اى افكار يا ساخت هاى بنيادين اجتماعى سرچشمه مى گيرد. از اين رو تبيين هاى
ساختارگرايان, تبيين از بيرون است. اينان به سوژه توجه ندارند, چون سوژه
(سازمان يا اشخاص) از خود اختيارى ندارد. ديدگاه آنها در تحليل پديده هاى
اجتماعى تك علتى و خطى است.
ج) نظريه ساخت يابى (ساختار بندى)(١٠)
دو ديدگاه متضاد اراده گرايى و ساختارگرايى كه تا اين جا مورد بحث قرار
گرفته اند در چند جنبه با هم مشتركند: اول اين كه هر دو ديدگاه رابطه على بين
پديده هاى اجتماعى را خطى در نظر مى گيرند; دوم اين كه نگرش آنها تك علتى است.
اراده گرايان, كارگزار را علت اصلى به حساب مىآورند و ساختارگرايان, ساختار
را; اما گيدنز معتقد است هر دو گروه به خطا مى روند, چرا كه پديده هاى اجتماعى نه
رابطه خطى با يكديگر دارند و نه علت وقوع آنها يك پديده است, بلكه اغلب
پديده هاى اجتماعى علت هاى گوناگون دارند; بنابر اين نقطه شروع بحث گيدنز دخيل
دانستن ساختار و كارگزار در تبيين پديده هاى اجتماعى است, بدون اين كه يكى را
تعيين كننده ديگرى بداند.
وى در عين حال كه معتقد است اكثر نظريه پردازان در تبيين پديده هاى اجتماعى,
نگرش تك بعدى داشته اند, به اين مسإله نيز اذعان دارد كه عده اى تلاش كرده اند تا
جوانب مختلف يك پديده را مد نظر قرار دهند; اما به نظر گيدنز اين گروه نيز
مرتكب اشتباه ديگرى شده و رابطه بين كارگزار و ساختار را يك رابطه متقابل و يا
ديناميسيم تإثير پذيرى دو گانه فرض كرده اند كه در نهايت به تقدم يكى بر ديگرى
مى انجامد. گيدنز, ماركس را نمونه اى ذكر مى كند كه در نهايت ساختارها را بر
كارگزاران برترى داده است.(١١) وى پيشنهاد مى كند پژوهشگران به ساختار و كاeگزار
همچون دو رويه يا دو وجه متفاوت هر عمل اجتماعى نگاه كنند و بلافاصله ياد آورى
مى كند كه اين جدا سازى صرفا جهت تحليل و تبيين است و در عالم واقع چنين چيزى
مشاهده نمى شود.
گيدنز در تبيين ديدگاه خود, ((مسإله دوگانگى ساختارى)) را طرح مى كند.
دوگانگى ساختارى به نحوه ارتباط كارگزار و ساختار اشاره دارد. بر اين اساس
ساختارهاى اجتماعى از يك جهت واسطه وقوع كنش هاى كارگزاران هستند و يا به عبارتى
شرايط عمل كارگزاران را فراهم مى كنند و از طرفى نيز خودشان به وسيله همان كنش ها
بازسازى مى شوند. به نظر او جامعه شناسى معمولا ساختار را نوعى ويژگى مقيد كننده
يا تعيين كننده حيات اجتماعى مى داند; اما در واقع ساختار, چاره ساز نيز هست.
(١٢) در اين جا شباهت ساختار با زبان كاملا آشكار مى شود, قواعد يك زبان, اگر چه
نحوه گفت وگوى ما را محدود مى كند, اما در عين حال اين امكان را فراهم مىآورد كه
چيزى بگوييم.
به نظر گيدنز ساختارها مستقلا وجود ندارند, بلكه در لفاف كنش ها پوشيده اند.
آنها فقط در كنش و به واسطه كنش وجود دارند كه آنها را توليد و باز توليد مى كند.
با اين وجود نبايد اين نكته را فراموش كرد كه منظور گيدنز از ساختار با آنچه
كه از ماركسيسم و ساختارگرايى لوى استروس بر مىآيد متفاوت است. او ساختارها را
بر اساس قواعد و منابع تعريف مى كند و اساسى ترين قواعد را شبيه به آنهايى مى داند
كه بر يك دنباله رياضى حاكم است, مانند ٢, ٤, ٦ و... از اين منظر ساختار, يك
نظام معنوى يا مجازى است, نه يك واقعيت اجتماعى كه جدا از فرد وجود داشته باشد.
(١٣)
از آن جا كه گيدنز ساختارها را محصول كنش و فعاليت كارگزاران مى داند, توجه
خاصى نيز به كنش هاى انسانى دارد.
وى الگويى سه وجهى از كنشگر انسانى ارأه مى كند و آن را ((مدل طبقه بندى
شخصيتىPersonality Stratification Model of)(() مى نامد,(١٤) كه مسامحتا آن را
با الگوى فرويد از نهاد, خود و خود برتر مقايسه مى كند. اين اصطلاح سه سطح مختلف
از مناسبات را در بر مى گيرد: سطح ناخودآگاه, سطح معرفت ضمنى يا بديهى و سطح
آگاهى يا معرفت باز انديشانه. سطح ناخودآگاه در فعاليت هاى روزمره اهميت زيادى
ندارد, اما انگيزه كلى براى فعاليت كنشگران پديد مىآورد كه در موقعيت هاى بحرانى
اهميت پيدا مى كند; سطح ضمنى همان قواعدى هستند كه شخص بايد در فعاليت هاى روزمره
به كار ببرد, و بالاخره براى توضيح سطح آگاهى يا معرفت باز انديشانه مى توان از
مقايسه آن با سطح آگاهى ضمنى بهره گرفت: اگر آگاهى ضمنى, ((معرفت بر چگونگى))
باشد, معرفت باز انديشانه, ((معرفت برچيستى)) خواهد بود.
گيدنز كنشى را كه در داخل ساختارها (البته به معناى قواعد) انجام مى گيرد,
كردار اجتماعى مى نامد, و قلمرو پژوهش علوم اجتماعى را كردارهاى سامان يافته در
زمان و مكان مى داند, نه تجربه كنشگر فردى و نه وجود نوعى كليت اجتماعى. وى
معتقد است پژوهشگر مى تواند از دو وجه به بررسى اين كردارها بپردازد, به اين
صورت كه يك وجه را در كانون توجه خود و وجه ديگر را در پرانتز يا حاشيه قرار
دهد; بنابر اين با بررسى كارى كه كنشگر انجام مى دهد و قواعد ضمنى كه از آنها
تبعيت مى كند, به يك تحليل استراتژيك دست مى زند, و از طرفى مى تواند وجه ديگر
يعنى ((نظام هاى اجتماعى)) را مورد توجه قرار دهد كه در اين صورت به يك ((تحليل
نهادى)) اقدام كرده است.
براى توضيح ((تحليل نهادى)) بايد به مفهوم نظام و جايگاه آن درنظريه گيدنز
پرداخت; اما مشكلى كه وجود دارد ابهام مفهومى اين اصطلاح در نوشته هاى گيدنز است,
به گونه اى كه برخى از نظريه پردازان آشكارا بدان اذعان كرده و در نهايت تعريفى
از آن ارأه نداده اند. براى نمونه يان كرايب به همين بسنده كرده است كه بگويد:
اين مفهوم[ نظام] كيفيتى شبيه به ((حالا آن را مى بينيد و حالا ديگر نمى بيند))
دارد.(١٥) اتويتOutwaite)) نيز معتقد است نظام همان معنا را در نظريات گيدنز
دارد كه ساختار در نظريات ديگران. با اين حال خود گيدنز نيز در طرح نظرياتش,
چندان به اين مسإله نپرداخته است. در نتيجه بيشتر تحليل هاى وى به سوى ((تبيينى
از درون)) گرايش پيدا مى كنند و در نهايت به شكل پيچيده اى از اراده گرايى منجر
مى شود.
مسإله ديگرى كه در نوشته هاى گيدنز بيشتر خودنمايى مى كند, مفهوم زمان و مكان
است. وى معتقد است جامعه شناسان هيچ گاه قادر به درك اهميت زمان و مكان
نبوده اند; از اين رو وى براى رفع نقيصه در جاهاى مختلف به اين مسإله توجه
داشته است; براى نمونه زمانى كه گيدنز در صدد تقسيم جوامع بشرى است, مبناى اين
تقسيم بندى را نحوه ارتباط دادن زمان ـ مكان در جوامع قرار مى دهد.(١٦) مسإله
ديگرى كه در اين جا مورد توجه قرار مى گيرد, تعريف نهادهاست. وى نهادها را
سازماندهى قواعد ضمنى (ساختارها) در زمان و مكان مى داند. در اين جا منظور گيدنز
از ((نهاد)) سازمانى شبيه به يك كليسا يا دانشگاه نيست, بلكه مفهومى را مدنظر
قرار مى دهد كه از كلمه اى مثل ازدواج به ذهن متبادر مى شود; ازe ين رو نهاد نوعى
كردار اجتماعى است كه طى زمانى طولانى در مكان (فضا) عميقا جا افتاده باشد. در
واقع نهادها, نظام هاى نمادينى هستند كه انسان به واسطه آنها جهان را سازماندهى
و مشاهده مى كند.
د) واقع گرايى انتقادى
گيدنز بحث خود را با انتقاد از دو دسته از نظريه پردازان شروع كرد كه به زعم
او هر كدام, تنها يكى از دو عامل ساختار و كارگزار را تعيين كننده ديگرى
مى دانست و در نهايت با ارأه نظريه اى در باب دوگانگى ساختارى در صدد حل مشكل
تبيين پديده هاى اجتماعى برآمد و همان گونه كه ذكر شد, با معضلاتى مشابه رو به رو
شد, يعنى در تحليل نهايى كارگزار را بر ساختار ترجيح داد و ساختارها را محصول
كنش هاى انسانى به حساب آورد. روى بسكارR.Bhaskar) ) علت ناكامى گيدنز و قألان
به اصالت ساختار و يا كارگزار را نه ناشى از نحوه بيان ارتباط ساختار ـ
كارگزار, بلكه نتيجه فهم نادرست از ماهيت آنها مى داند. از ديدگاه وى, اين سه
گروه (ساختارگرايان, اراده گرايان و قألان به نظريه ساختار بندى), ساختار و
كارگزار را هستى هايى از يك نوع به شمار آورده اند, و همين اشتباه باعث شده به
اين نتيجه برسند كه يكى مى تواند تعيين كننده ديگرى باشد, در حالى كه جوامع و
عاملان (كارگزار) هستى هايى هستند كه ماهيتا از يكديگر متمايزند و خصوصياتى
متفاوت از يكديگر دارند.
بسكار دو مشخصه مهم براى جوامع ذكر مى كند: اولى, مناسبتىRelational)) بودن
آنهاست. بر اين اساس جوامع از مناسبات ديرپاى ميان جوامع با يكديگر, و جوامع با
كارگزاران و اشياى مادى كه محيط اجتماعى را مى سازند تشكيل مى شود; دومى,
دارابودن عمق هستى شناختىOntological Depth)) است. بسكار در توضيح اين مفهوم
مى گويد:
جوامع داراى سطوحى از موجوديت هستند كه در فراسوى ظاهر و بيرون از مشاهدات
عينى ما قرار مى گيرند, اين سطوح بنيانى اهميت خاصى دارند, چرا كه امكان تبيين
مشاهدات ما را فراهم مىآورند; اما كارگزاران نيز مشخصه خاص خود را دارند و آن,
توان بازانديشى آنهاست. كارگزار انسانى, نه تنها عمل خود را بازنگرى مى كند
(يعنى مى داند كه چه مى كند), بلكه بازنگرى خود را نيز بازنگرى مى كند. انسان
مى تواند درباره آنچه كه دارد انجام مى دهد يا قرار است انجام دهد به تإمل
پردازند, آن را ارزيابى كند, به داورى بنشيند و دست به انتخاب بزند.
از ديدگاه بسكار, كنش انسانى, آفريننده ساختارهاى اجتماعى نيست, اما مى تواند
آن را تغيير دهد و يا حفظ كند.
بنابراين كارگزاران در بقاى ساختارها مى توانند موثر باشند نه در ايجادشان(١٧).
از طرفى جوامع نيز تعيين كننده فعاليت هاى ((كارگزاران)) نيست, بلكه هر جامعه
با توجه به لايه هاى ساختارى بنيادى كه دارد, راهبردهاى مختلفى در اختيار كنشگر
قرار مى دهد. در واقع مى توان گفت كه كنشگر خود را در زمينه ساختارمندى مى يابد و
تمام فعاليت هاى او در محيط كه از پيش توسط ساختارها محاط شده است, انجام مى شود.
هر كنشگرى آگاهى اجمالى از اين ساختارها دارد و همين معرفت كلى, او را در اتخاذ
راهبردهاى مناسب يارى مى كند. چسوپJessop)) در مورد شكل دولت نيز چنين برداشتى
دارد: شكل دولت, تبلور رهيافت هاى گذشته ومزيت دادن به برخى رهيافت هاى جارى ديگر
است.
دولت به عنوان يك عرصه راهبردى, درون يك ديالكتيك پيچيده اى از ساختارها و
راهبردها قرار گرفته است. نكته مهم در اين بيان, مسإله ((مزيت دادن به برخى
رهيافت ها)) مى باشد, زمينه هاى ساختار بندى شده اى كه كنشگر (انسان, سازمان يا
نهاد) در آن قرار مى گيرد, گزينشى هستند, يعنى اين ساختارها به گونه اى قرار
گرفته اند كه برخى از رهيافت ها را بر برخى ديگر ترجيح مى دهند و چنين ترجيحى از
طريق فراهم آوردن امكانات و منابع ميسر مى شود. از سوى ديگر كنشگر كه در اين
زمينه ساختارى شده قرار مى گيرد, مى تواند با آگاهى از امكانات و همچنين
راهبردهاى گوناگون دست به عمل بزند.
بنابراين رابطه بين ساختار و كارگزار يك رابطه ساده تك خطى نيست. ساختارها
تنها قادرند محدوده عمل كنشگر را تعيين كنند, و اين كنشگر است كه مى تواند با
تإمل در كارى كه انجام مى دهد وانديشيدن به نتايج آن, راهكارهاى مناسب را
انتخاب كند. نحوه تإثير گذارى ساختارها بر كنشگر از مكانيسم پيچيده اى پيروى
مى كند و شايد بتواند آن را به كليد لامپ برق تشبيه كرد, گر چه فشار كليد باعث
روشن شدن لامپ مى شود, اما در واقع فشار كليد باعث به كار افتادن بخش هاى مختلف و
مرتبط با يكديگر مى شود كه در نتيجه فعل و انفعالات آنها, لامپ روشن مى شود. اگر
ارتباطى مناسب بين سيم هاى برق يك منزل با يكديگر و همچنين كل برق ساختمان با
برق شهرى و... وجود نداشته باشد, فشار كليد, بى تإثير خواهد بود. در كل مى توان
گفت كه ساختارها, دامنه بالقوه انتخاب ها و راهبردها را مشخص مى كنند و از آن جا
كه كنشگران تنها شناختى جزئى از چنين ساختارهايى دارند, از اين رو فقط دسترسى
جزئى به راهبردها دارند.
اما نحوه تإثيرگذارى كنشگران بر ساختارها نيز به گونه اى خاص عمل مى كند.
توضيح اين كه هر كنشى در داخل سلسله مراتب ساختارى اتفاق مى افتد و مى تواند
مستقيما تغييرات جزئى در آنها ايجاد كند; اما از طرفى هر كنشى تجربه اى نيز براى
كنشگر فراهم مىآورد, اين تجربه آگاهى هاى او را فزونى مى بخشد و در نتيجه
آگاهى هاى به دست آمده كنشگر از محدوديت ها و امكاناتى كه ساختارها فراهم مى كند,
اطلاع مى يابد و در نتيجه قادر خواهد بود در آينده, راهكارهاى مناسب اتخاذ كند.
(١٨)
در مجموع مى توان گفت ديدگاه واقع گرايى انتقادى, قدم مهمى در تبيين رابطه بين
ساختار و كارگزار به شمار مىآيد.
اين ديدگاه علاوه بر اين كه ابعاد مختلف يك پديده اجتماعى را در تبيين آن مد
نظر قرار مى دهد, با تشريح نحوه تإثيرگذارى ساختار بر كارگزار و بالعكس,
مكانيسم پيچيده تعاملى آنها را نيز روشن مى سازد.
پى نوشت ها
* . دانشجوى دكترى علوم سياسى دانشگاه امام صادق(ع).
١ـ ديويد مارش و جرى استوكر, روش و نظريه در علوم سياسى, ترجمه امير محمد
حاج يوسفى (تهران: پژوهشكده مطالعات راهبردى, ١٣٧٨) ص٣١٣.
٢ـ ريمون آرون, مراحل اساسى سير انديشه در جامعه شناسى, ترجمه باقر پرهام
(تهران: انتشارات علمى و فرهنگى, چاپ چهارم, ١٣٧٧) ص ١٧٤.
٣ـ يان كرايت, نظريه اجتماعى مدرن از پارسونز تا هابرماس, ترجمه عباس مخبر
(تهران: آگاه, ١٣٧٨) ص ٢٠٠.
٤ـ همان, ص ٢٠٥.
٥ـمحمد رضا باطنى, نگاهى تازه به دستور زبان (٤)ـ (تهران: آگاه, ٢٥٣٦) ص٨٣.
٦ـ همان, ص ٨٠.
٧. يان كرايب, پيشين, ص ١٧٦.
٨. Anthony Giddens, Central problems Social Theory (London: MacMillan Press, ١٩٧٩) ,p.١٩.
٩ـ ادموندليچ, لوى استروس, ترجمه حميد عنايت (تهران: خوارزمى, چاپ دوم,
١٣٥٨) ص ٦١.
١٠ـ استوارت هيوز, راه فرو بسته, ترجمه عزت الله فولادوند (تهران: انتشارات
علمى و فرهنگى, ١٣٧٣) ص ٢٥٣.
١١ـ لوى استروس معتقد است هر پديده اى كه ما در طبيعت مشاهده مى كنيم, يكى از
حالت هاى ممكن است; بنابراين يك محقق نبايد خود را تنها مقيد به طالعه پديده هاى
موجود كند و از اين جاست كه وى تجربه گرايان را شديدا تخطئه مى كند, چون آنها قادر
نيستند ديگر حالت هاى ممكن را مد نظر قرار دهند.
١٢. Steven Seidmam, Contested Knowledge; Social Theory in Post modern Era.٢ed. (Oxford: Blackwell Publisher,١٩٩٦) P.١٤٨.
١٣. يان كرايب, پيشين, ص ١٤٣.
١٤. Anthony Giddens, op.cit, p.٢.
١٥. Stevn Seidman, Op. cit, p.١٤٩.
١٦ـ يان كريب, پيشين, ص ١٤٧.
١٧ـ اين مسإله به طور كامل در كتاب پيامدهاى مدرنيت كه محسن ثلاثى آن را
ترجمه كرده, آمده است.
١٨ـ يان كرايب, پيشين, ص ٣٠ ـ ٣٣.
١٩ـ مارش واستوكر, پيشين, ص ٣٢٠.